فرخی سیستانی
نقل شده که فرخی شعر زیر را در مدح ابوالمظفر چغانی سرود و ابوالمظفر بسیار از آن خوشش آمد.از آنجا که امیر در آن زمان در داغگاه اسبان خویش بود او را چهل و دو کره اسب سفید داد.
| تا پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار | پرنیان هفت رنگ اندر سرآرد روزگار | |
| خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس | بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار | |
| دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد | حبذا باد شمال و خرما بوی بهار | |
| باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین | باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار | |
| نسترن لؤلؤی بیضا دارد اندر مرسله | ارغوان لعل بدخشی دارد اندر گوشوار | |
| تا برآمد جام های سرخ مل از شاخ گل | پنجه های دست مردم سر فرو کرد از چنار | |
| باغ بوقلمون لباس شاخ بوقلمون نمای | آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار | |
| راست پنداری که خلعت های رنگین یافتند | باغ های پر نگار از داغگاه شهریار | |
| داغگاه شهریار اکنون چنان خرم شود | کاندر از خرمی خیره بماند روزگار | |
| سبزه اندر سبزه بینی چمن سپهر اندر سپهر | خیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندر حصار | |
| هر کجا خیمه است خفته عاشقی با دوست مست | هر کجا سبزه است شادان یاری از دیدار یار | |
| سبزه ها با بانگ چنگ و مطربان نغزگوی | خیمه ها با بانگ نوش و ساقیان میگسار | |
| عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب | مطربان رود و سرود و خفتگان خواب و خمار | |
| بر در پرده سرای خسرو فیروز بخت | از پی داغ آتشی افروفته خورشیدوار | |
| برکشیده آتشی چون مطربی دیبای زرد | گرم چون طبع جوانان زرد چون زر عیار | |
| داغ ها چون شاخ های بسد یاقوت رنگ | هر یکی چون ناردانه گشته اندر زیر نار | |
| دیدگان خواب نادیده مصاف اندر مصاف | مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار | |
| خسرو فرخ سیر بر باره دریا گذر | با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار | |
| همچو زلف نیکوان خورد ساله تاب خورد | همچو عهد دوستان سالخورده استوار | |
| میر عادل بوالمظفر شاه با پیوستگان | شهریار شهرگیر و پادشاه شهردار | |
| هر که را اندر کمند تاب خورده افکند | گشت نامش بر سرین و شانه و رویش نگار | |
| هر چه زین سو داغ کرد از سوی دیگر می دهد | شاعران را با لگام و زائران را با فسار |
| گل بخندید و باغ شد پدرام | ای خوشا این جهان بدین هنگام | |
| چون بناگوش نیکوان شد باغ | از گل سیب و از گل بادام | |
| همچو لوح زمردین گشتهست | دشت همچون صحیفه زر خام | |
| گل سوری به دست باد بهار | سوی بوده همیدهد پیغام | |
| که مرا با تو ار مناظرهایست | من به باغ آمدم، به باغ خرام |
| شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است | نه به دیدار و به دینار و به سود و به زبان | |
| هر امیری که به فضل و به هنر گشت بزرگ | نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان | |
| گر چه بسیار بماند به نیام اندر، تیغ | نشود کند و نگردد هنر تیغ، نهان | |
| ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ | نشود تیره و افروخته باشد به میان | |
| شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود | نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان | |
| باز هم باز بود گرچه که او بسته بود | شرف بازی از باز فگندن نتوان |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 8:8 توسط مهدی بزی الری
|
به نام ایزد دانا و توانا باسلام و درود فراوان این وبلاگ در نظر دارد سیستان باستانی را با تاریخی سراسر افتخار و حماسه در حد توان حداقل به فرزندان این سرزمین بیشتر معرفی کند تا همان گونه که این سرزمین به فرزندان برومندش مباهات میکند مردمش نیز به سرزمین مادریشان افتخار کنند. باشد که موجبات رضایت ایزد را فراهم کنیم.